خاطرات، ضرب المثل شیرین از کربلایی رضا کد خدا بارگاهی بقلم علیرضا کشاورز بارگاهی

 

 

چند خاطره و ضرب المثل

 

  ضرب المثل گزی گزی خودمان را هم بگزی  و کنایه به طالب دشتگوری  

از  مرحوم کربلایی رضا

 در یکی از سالهای قحط وخشک سالی مرحوم  طالب دشتگوری {1}  ازسارقان معروف منطقه  دشتگور که ازفرط نداری  دست به سرقت اموال مردم  می زد برحسب  اتفاق  تعدادی اسب و استر {2 }(قاطر) متعلق به کربلایی رضاراکه درچراگاه  د ره شور قلایی  روستای بارگاهی مشغول چرا بودند  به  سرقت  می برد

کربلایی رضا باخبر می شود که  عمو طالب  اسبها و استرها را  برده است  بلافاصله  سوار بر اسب مخصوص سواری خود می شود ویک راست  می رود پا رود خانه یا منطقه دشتگور(گلدشت کنونی ) نزد عموزاده خود قاید گرگعلی کاوسی که حاکم و کدخدای ان منطقه بود

 قاید گرگعلی دستور می دهد  عموطالب را حاضر کنند .افرادقاید گرگعلی بلافاصله عموطالب را حاضرمی کنند و به مجلسی که کربلایی رضا وقاید گرگعلی  و تعدادی از بزرگان دیگر دران نشسته بودند می اورند .

  وقتی عموطالب وارد مجلس  می شود و  چشمش به  قاید گرگعلی و حاضرین در  مجلس می افتد   تنها چاره را در این می بیند که خود را روی دست و پای  قاید گرگعلی اندازد وازاو عذر خواهی و طلب عفو می نماید

 لذا خود را روی دست و پای قاید  می اندازد  و در گوشه  مجلس می نشیند  . و منتظر می ماند تا قاید  چه امر و حکم  فرماید   . در این  لحظه سکوتی  سنگین بر مجلس سایه  می اندازد

 قاید گرگعلی  سکوت  مجلس  را می شکند و با تحدید و تحکم  خطاب  به  عمو  طالب  می فرماید  اسبها و استرهای عمو کربلایی رضارا هرجا برده ای در اسرع وقت حاضر می کنی

  عموطالب می گوید قاید  مرا این بار ببخش من  اشتباه  کردم  نمی دانستم  اسبها و استر ها متعلق به کربلایی رضا است انها را در اولین فرصت

 می اورم 

 

قاید گرگعلی  می گوید : این دفعه از تو گذشت کردم  و تو را به   خاطر   اشتباه و عذر خواهیت و به  احترام   جمع و کربلایی رضا  بخشیدم  اما  اگر بار دیگر تکرار شد حساب  غیر از  این است و  به او تاکید   و اخطار

می کند  که  این اولین و اخرین بار تو است  که در حوزه و محدوده بارگاهی و حاکمیت  کدخدا رضا  حاضر شده ای ودست به چنین کاری زده ای  .

 عمو طالب در پاسخ  به  قاید  می گوید :  امر و حکم شما بر دیده و چشمان من است تا همیشه . اگر تکرار شد  مرا هر نوع  مجازاتی  که  خواستی بنما     دیگر  این  عمل   هرگز تکرار  نمی شود .

 پس از ان کربلایی رضا از عمو قاید گرگعلی تشکر ویژه  می نماید و به  

   عمو طالب می گوید  مگر تونمی دانی که هرجا اسبها واسترهای ما را ببری با حکم  قاید گرگعلی عموی بزرگ ما مجبوربه اوردن انها هستی و

ضرب المثل گزی گزی  خودمان را هم می گزی  را با کنایه به عموطالب می گوید (3)

 عمو طالب  در پاسخ کربلایی رضا می گوید من نمی دانستم اسبهاو استرها  متعلق به  حضرتعالی  است و گرنه   چنین جسارتی  نمی کردم و زحمت فراهم  نمی اوردم  و به مزاح   می گوید    کربلایی  رضا  من   انها را را به قصد سرقت نبردم  بلکه امسال در دشتستان قحطی  و خشک سالی بود و من از باب دلسوزی و ترحم بر مالها (اسب واستر) و برای اینکه بیشتر لاغر نشوند انها را به  منطقه خشت که جای خوش اب و هواتری است  نسبت به  بارگاهی  و علوفه  فراوان تراست برده ام    خودتان   قضاوت کنید کار بدی  کرده ام

   قاید گرگعلی وکربلایی رضا و جمع حاضر از مزاح واستدلاال  عموطالب می خندد و ان رامی پسندند

 اما کربلای رضابه شوخی  به  اومی گوید عمو  طالب استدلال خوب وقانع  کننده ای اوردی اما محبت کن هر گاه خواستی مالهای  مارا   ببری جای بهتری ،اقلا ما را خبر کن تا به زحمت نیفتیم  و برای خودت درد سر نشود

 چند روز بعد  عمو طالب   اسبهاو استرها ی کدخدا رضا را از خشت به بارگاهی باز می گرداند و می اورد و تحویل کربلایی رضا می دهد

پی نوشته ها :

1- مرحوم  طالب   معروف به طالب دشتگوری از مردان حاضرجواب خوش بیان و با غیرت  منطقه  دشتگور  ( روستای گل دشت کنونی از توابع بخش شبانکاره ) بود که در دهه های قبل از انقلاب، ازفرط نداری  دست به سرقت اموال مردم  می زد و ضرب المثل در دشتستان بود 

 هر سارق حرفه ای را به او تشبیه می کردند  می گفتند فلانی مثل طالب دشتگوری است  البته ازایشان قصه ها وداستانهای پند اموزی نقل شده  است

 یکی ازجوابهای زیبای ایشان را نقل می کنم : وقتی عموطالب توبه واقعی می کند و قصد سفر  حج می نماید عده ای به دیدن ایشان می روند واو از مردم حلیت می طلبد یک  نفری در  مجلس به عمو طالب  می گوید من تورا حلال نمی کنم جون در  فلان مکان  الاغ مرا  از من گرفتی  و سرقت نمودی  اگر  پول ان را ندهی  حجت قبول نمی شود ومن سرپل صراط راه را بر تومی بندم عموطالب به  طنز و شوخی  به او  می گوید حلال نکن ان قدرصاحب اسب و قاطر   سر پل ایستاده اند  که نوبت به شما  و صاحبان  خرها  که  خرشان  را  سرقت  کرده ام نمی رسد  می خواهی ببخش نمی خواهی نبش  ان  فرد از   .   

 

 2-چارپائی بارکش و سواری که پدر او خر و مادرش اسب است . حیوانی که از خر نر و مادیان زاید. از دواب مشهور است ، گویند


 

 

 

 

ضرب المثل. پا شرت و کلکش مثل چاری کشهای برازجونی است(چاری: مصالحی که با سوختن خاکهای گچی مانند بدست می آید و کیفیتی بالاتر از گچ دارند)

یکی از بستگان کربلایی رضا را چندین دختر بود و سالها در انتظار فرزند پسربودند تا اینکه بعد از چند دختر خداوند به آنان پسری عطا کرد نام اورا علی نامیدند

این پسر نزد آنان بسیار عزیز و مورد عنایت و توجه ویژه بود. تا اینکه علی به سنی می رسد که توقع و انتظار راه رفتن از او می رفت و تازه پا پا کردن را آغاز کرده بود. درهمان ایام کربلایی رضا به منزل آنان  می رود می بیند که یک شلوار کلک بلند به پای او کرده اند و ایشان هم تازه پا پا می کند

 

مرحوم کربلایی رضا وقتی آن صحنه را می بیند می گوید راه رفتن و پاشرت و کلکت همانند چاری کشان برازجونی است. و از آن زمان به بعد هر کس که از لباس موزون و متناسب اندامش برخوردار نباشد این ضرب المثل برایش استعمال می شود.

 

ضرب المثل خرس را برده اند آهنگری

روزی کربلائی رضا و برادر زنش مشهدی حسین و یکی از فرزندان مشهدی حسین معروف به خالو ابراهیم جهت خرید به بازار روز برازجان (معروف به بازارسرپلیتی)می روند. یکی از خریدهای آنان خرید کفش برای خالو ابراهیم بوده از آنجا که خالو ابراهیم جوانی رشید و تنومند بوده و پاهای پهن و بسیار درشتی داشته هر چه در بازار برازجان می گردند که کفشی به اندازه پای ایشان پیداکنند پیدا نمی کنند.

 در حالی که ناامید از پیدا شدن کفش مناسب برای پای خالو ابراهیم بودند درب یک مغازه کفش فروشی توقف می کنند و چندین کفش را کفش فروش برای خالو ابراهیم می آورد هیچ کدام از کفشها به اندازه پای خالو ابراهیم نبوده. کربلائی رضا که دیگر بسیار خسته شده بود...از اینکه هیچ کفشی به اندازه پای خالو ابراهیم پیدا نشده ناراحت   می شود.

در حالی که خالو ابراهیم در حال پوشیدن کفش و سرش روبه پائین بود. کربلائی رضا یکی دو کشیده به پشت گردن ابراهیم می زند و می گوید خرس را آورده اند آهنگری...

لذا از آن روز این ضرب المثل معروف شده و برای کسانی استعمال می شود که به جایی برده شده اند که با روحیات، اخلاق آنها سازگار نیست. و یا برای کسانی که متناسب برای کاری نیستند و برای انجام آن کار برده شده اند.چون خرس را بردن به آهنگری غیر متناسب است چون آهنگری و آهنگر سابقا یکی از کارهایش تولید نعل و چسباندن نعل به سم اسب و قاطر و گاها الاغ بوده و برای خرس غیر متعارف است چون خرس نیاز به نعل ندارد.

 

 

ضرب المثل. فلانی تا بن پاتیلها را نشوید نمی آید

یکی از کارگران تلمبه کربلایی رضا که اهل یکی از روستای منطقه بوده برای داماد نمودن و جشن عروسی یکی از فرزندان خود چند روزی مرخصی می گیرد و کارتلمبه را تعطیل می کند و بعد از مراسم عروسی چند روزی تاخیر می کند و نمی آید درحالی که نیاز شدید به کاراو بوده است(ظاهراً در فصل اَغته نمودن تنباکوها بوده است ( اغته تنباکویعنی زدن گلهای زائد تنباکو )

 حدود اردیبهشت ماه که نیاز بود گلهای زائد تنباکو را زده تا تنباکو به اصلاح  چاق شده و برسد. کربلایی رضا عصبانی و ناراحت  می شود و یک روز که برای سرکشی نزد کارگران تلمبه  می رود می بیند هنوز آن کارگر نیامده می گوید فلانی تا بن پاتیلها را نشوید نمی آید ( پاتیل:ظرف بزرگی  است که در ان غذا طبخ می کنند) و به کارگران می گوید این را نزد فلانی که آمد نگویید.

جالب اینکه چند روز بعد  ازمراسم عروسی  کارگر تلمبه با خوشحالی می آید. کربلایی رضا به سرکشی مزرعه و نزد کارگران می رود. یکی از کارگران شوخ طبع که کربلایی رضا به آنها توصیه کرده بود که حرف او را به کارگر همکارشان نگویند در حضور کربلایی رضا   می گوید فلانی وقتی تو رفتی یک بنده خدایی گفت تا فلانی بن پاتیلها را نشوید نمی آید. و این جمله را چند بار تکرار     می کند. آن کارگر به عروسی رفته می دانسته که این کلمات را کسی جز کربلایی رضا نمی گوید اما به شوخی اصرار می کند که نام آن فرد را برایش بگویند.

کربلایی رضا دیگر حوصله اش سرمی رود به کارگر شوخ طبع می گوید. فلانی من بودم خاله خوش رواتک. با این حرف کارگران سیری می خندند. و این ضرب المثل کنایه از زن ذلیلی فرد است چون سابق مرسوم نبود که مردان این گونه کارها را انجام دهند.این ضرب المثل از آن به بعد رایج شده است در خصوص آدم های زن ذلیل.

 

 

 

ضرب المثل.خودم به دست خودم د خترو را زنده به گور کردم.

یکی از جوانان آشنای کربلایی رضا که اهل محمد آباد( دهقاید ) بوده است جهت خواستگاری یکی از دختران بستگان کربلایی رضا به بارگاهی می آید از آنجا که جوان آشنای کربلایی رضا خوش اندام و خوش استیل نبوده خانواده دختر کمی امروز و فردا می کند تا سرانجام کربلایی رضا آن قدر تعریف و تمجید از اصالت و بزرگواری خانواده داماد می نماید تا اینکه خانواده دختر راضی می شوند به این وصلت وسرانجام عروسی صورت می گیرد.

چند روز بعد از عروسی کربلایی رضا از بارگاهی به دیدن عروس و داماد    می رود. وقتی وارد منزل آنان می شود عروس با خانواده داماد بسیار خوشحال می شوند و برای کربلایی رضا که به آن خالو ( دایی) می گفتند وسائل پذیرایی را فراهم می کند خصوصا یک منقل پر از زغال و آتش و وسایل چای و قهوه را نزد او می گذارد

،کربلایی رضا می گوید خودم ترتیب کارها را می دهم و عروس و خانواده داماد مشغول تهیه ناهار می شوند. کربلایی رضا قوری چای و آب جوش قهوه را آماده می کند و منتظر بوده که دم بیاید و از آن استفاده کند تا خستگی راه از تن او در شود.

در همین وقت داماد وارد منزل می شود. همسرش خبر تشریف  آوردن کربلایی رضا را به او       می دهد اوبسیار خوشحال می شود و باعشق و علاقه به دیدار کربلایی رضا می شتابد در حین ملاقات ظاهراً چون ذوق زده شده بوده به قول قدیمیها از روی منقل شلنگ بر می دارد

یعنی از روی منقل قدم برمی دارد . خلاصه پایش به قوری چای تازه دم می خورد و چایها در منقل می ریزد و آتش خاموش و خاکستر بلند می شود.

کربلایی رضا از اینکه چای ها ریخته شده و چنین وضعی پدید می آید شروع    می کند به سرزنش داماد و می گوید که کدام جهنم بودی که آمدی  بعد ادامه  می دهد و می گوید که خودم به دست خودم دخترو را زنده به گور کردم و به تو دادم.

عروس و خانواده داماد که این صحنه بسیار عجیب را می بینند بسیار  می خندند بعد عروس به کربلایی رضا می گوید دائی تو تا یک هفته قبل از آن تعریف اورامی کردی چگونه اکنون این همه او را سرزنش می کنی و ناسزا می گویی.

کربلایی رضا می گوید تعریف کرده باشم یا تعریف نکرده باشم همین بس که خودم به دست خودم دخترو را زنده به گور کردم ای کاش این کار را انجام نمی دادم

این قصه را خود همسر جوان دهقائدی وقتی می گفت بسیار زیبا تعریف می کرد. البته اکنون هم کربلایی رضا و هم آن دو نفر اسیران خاکنند روحشان شاد یادشان گرامی باد. این ضرب المثل در جایی به کار می رود که فرد به اشتباه خود پی ببرد و یا از کرده خود پشیمان شود.

 

 

 

ضرب المثل: خان بیشتر از این دارسا نکن

کنایه از این که بیشتر از این سعی و تلاش نکن و کار را از این که هست خراب نکن.

روزی کربلایی رضا و عده ای از رجال همراه ابراهیم خان  از باغ سکندری در کنار ساحل رودخانه دالکی جنب پل کنونی نظرآقا- دهقاید در حال گذر و تفرج در باغ و املاک تحت فرمان ایشان بودند.

 خان در دورانی بسر می برد که ظاهراً بواسطه استعمال مواد افیونی وضعیت روحی و روانی معتدلی نداشت و  سرمایه اش از کفش رفته بود و مشاور اول اوهم مردی خلا روف(یعنی کسی که چاهای سرویس بهداشتی را می رفته) بوده است.

خان در جمع می گوید قصد داریم این چم (چم: بستر رودخانه که پر شده بوسیله آب رفت را گویند) را مرکبات بکاریم. کربلایی رضا در جمع به خان می گوید خان بیشتر از این دارسا نکن.جُلت زیر شکمت آمده بگذار همانجا بماند.

 کسی که مشاورش یک خلاروف  شده بهتر از این تصمیم نمی گیرد مرد حسابی آخر این زمین شور و این آب شور مرکبات می کند. از آن زمان به بعد این ضرب المثل در خصوص آدمهای کم تدبیر که کار را بدتر می کنند استعمال می شوند.

 

 

 

ضرب المثل. آخر سلسله

یکی از بچه های محل کربلایی رضا که در امورمالی دقت چندانی نداشت   وسرمایه های موروثی و سایر سرمایه های خود را بدون دقت هزینه می کرد کار را به جایی رسانید که دیگر تمام سرمایه او یک دوچرخه گردید. عاقبت دوچرخه را فروخت و با آن یک زیر پیراهن و بعضی چیزهای بی ارزش خرید.

 شخصی این خبر را برای مرحوم کربلایی رضا آورد و گفت فلانی تمام سرمایه اش را هزینه کرده و به پایان خط رسیده و دوچرخه را فروخته و بک زیر پیراهن  و. بعضی چیزهای بی ارزش خریده است مرحوم کربلایی رضا گفت این اخر سلسله است بهتر از این نمی شود.

لذاضرب المثل آخر سلسله درباره کسانی استعمال می شود که کفایت لازم را  برای تدبیر امور نداشته باشند و با رفتارهای کم خردانه خودخبر ازانقراض خانواده اشان  بدهند.

 

 

 

ضرب المثل. گور تو مندال

روزی یکی از بچه های محل کربلایی رضا که سنی از آن گذشته بوده است در میان بچه های کوچکتر از خود بازی می کرده کربلایی رضا هر چه او را صدا می زند که بیاید و دنبال کاری برود توجه نمی کند عاقبت کربلایی رضا عصبانی می شود و به تندی به او می گوید چه مانند گور تو مندال هستی . یعنی همانند گوساله ای که در میان بره ها و بزغال های کوچک در حال چریدن است.

 (مندال: به تعدادی از بره و بزغاله که با هم به چراگاه برده می شوندیا با هم زیست می کنند گفته می شود) البته این ضرب المثل در دشتستان استعمال  می شود وکنایه از این است که فردی به کاری مشغول است که در شان و جایگاه او نیست. و یا کاری که انجام می دهد در حد و اندازه او نیست.

 

ضرب المثل. وآپیچی هنوز روی کتاب می خوانی

کربلایی رضا علاقه فراوانی به روضه خوانی داشت .در طول سال  به مناسبتهای مختلف یا در منزل کربلایی یا درمنازل هم محلیها روضه خوانی و منبر برقرار بوده است و عادتاً از منبر های معروف منطقه مثل مرحوم حاج شیخ علی یزدان پناه و یا مرحوم حاج سید حسین حسینی مقدم یا حاج شیخ محمد رزمجو و بعضی روضه خوانهای مشهور استفاده می کرده است.

گاهی اوقات که امکان آمدن آنها نبوده است از روضه خوان دیگری بنام مرحوم آخوند مشهدی عبداله بازیار ساکن نظرآقا روضه می خواندند مرحوم آخوند مشهدی عبداله بازیار همیشه روضه را از روی کتاب می خواند و گاه می شد که چراغ سیمی خاموش می شد و روضه قطع می گردید. و تا دوباره چراغ را روشن کنند زمان می برد. و ادامه روضه به تاخیر می افتاد.

کربلایی رضا ازاینکه روضه بروی کتاب خوانده می شده است خوشش نمی آمده لذا روزی به مرحوم مشهدی عبداله می گوید واپیچی هنوز هم روی کتاب  می خوانی اکنون این ضرب المثل در خصوص کسی که یک عمر به     حرفه ای مشغول است و مهارت در آن پیدا نکرده و ضعیف است استعمال می شود. ویا هرگاه بخواهند ضعف روضه خوان و یا منبریی را مثال بزنند می گویند مثل مشهدی عبداله روضه  می خواند.

 

 

(خاطرات کربلایی رضا و تنبیه جوان اهل دالکی )ضرب المثل :درهچل انداختم

یکی از جوانان روستای دالکی برای دیدار بستگان خود به بارگاهی می آید و چند روزی می ماند و پای گله بستگانش می رود. از آنجا که پدرش در دالکی خیلی کار داشته است و دوست نداشته او بارگاهی بماند می آید که او را به دالکی برگرداند جوان که قدی بسیار کوتاه داشته و فرد زیرکی هم بوده است. می خواسته که همراه پدر به دالکی نرود.نزدیک وقت ظهر و گرما به باغی که نزدیک محل بوده می رود و در باغ قایم و پنهان می شود.

 پدر جوان   عده ای از بچه ها و جوانان را بدنبال او می فرستد که او را بگیرند و بیاورند. عده ای از جوانان در هوای گرم به دنبالش می روند و او را پیدا   می کنند و می آورند. وقتی در آن  هوای گرم با عده ای از جوانان وارد منزل خویشاوند بارگاهی خود می شوند مرحوم کربلایی رضا هم  حاضر بوده پدر جوان برای کربلایی رضا توضیح  می دهد که بچه ها رفته اند و ایشان را آورده اند تا او را با خود به دالکی ببرم

وقتی کربلایی رضا قیافه آن جوان را می بیند که کوتاه قد و این همه جوان در هوای گرم به دنبال او رفته اند تا او را بیاورند تصمیم بر مجازات جوان قایم شده در باغ می گیرد.و لذا همین طور که جوان را نزد پدرش و کربلایی رضا  می آورند. کربلایی رضا ناگهان چندین پشت گردنی به پشت گردن جوان می زند و می گوید فلانی تو هستی که این همه آدم را دنبالت فرستاده اند

پدر جوان  می گوید دیدی به دست خود بچه ام را در هچل انداختم(هچل بمعنی گرفتاری) و لذا       می گوید کدخدا رضا دست نگهدار. کدخدا رضا می گوید او را تنبیه کردم تا دفعه دیگر دست به چنین کاری نزند و نرود در باغ قایم شود لذا پدر جوان عصر آن روز او را با خود به دالکی می برد.