شعر ودل نوشته در وصف یوسف زهرا (س)

بیاد مهدی صاحب زمان

سرایم  شعری از عمق جان

عارفی  از من  بپرسید ای نکو

حال خود ، در فرقت یارت بگو

گفتمش در میان کوچه های هفت شهرعشق 

می دوم  با چشم گریان در پی سلارعشق

در بیابان و صحرا می ر وم به عشق او

تا ببینم سرو رعنا قامت  وزیبای او

درمیان کوه مرو و صفا فریاد زنان

در تمنای عزیز منتقم هستم روان

در بیابان عرفات و مشعر و صحرای منا

چشم من گریان  چو سیلاب  است روان

تا بجویم تا ببویم  یوسف زهرا عیان

تا بگویم راز دل با  امید  منتظران

در طواف کعبه  رب ودود

می جویم  من گل  خوشبوی او

در بین الحرمین و مدینه الرسول

می جویم من  او را به حق بتول

 

  در جمکران و جماران نکو

  می جویم او را مو به مو  

گر ببینم  آن عزیز یار، نکو  

     گویمش یا ایها العزیز ، نیک خو

مَسَّنَا وَاَهْلَنَا الضُّرُّ             

        وَجِئْنَا بِبِضَاعَهٍ مُزْجَاهٍ

 

فَاَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا ۖ     

     إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ

 

این چنین گویمش  او را کای شریف

کن تصدق بر غریبان ضعیف

قحطی و  و سختی نموده زارمان

شد کساد از قحط باران  کارمان

با کمی سرمایه اینجا آمدیم

تا ببخشی بر  فقیران ای کریم

گرچه پول ما کم است و نا تمام

لیک احسان تو باشد مستدام

کن تصدق تا که آن ذات احد

پس مضاعف  اجر و پاداشت دهد

ای که دل می بری از عاشقان

لحظه ای بنما درنگ  در کاروان

تا بشویند پای تو با اشک روان

تا ببوسند دست تو با این لبان

تا بپرسند از تو اهل کاروان

کی به مقصد می رسند عاشقان

ای  امیر قافله سالار عشق

زان تو بر گو کی رسد آواز عشق

کعبه کی گردد زیمنت با صفا

صوت داودیت زکعبه  کی آید رسا

ای عزیز فاطمه پیراهن انداز برچشم مان

تا  به ان وروشن  شوددیده گانمان  

ای امیرعارفان بنما نظر بر رهروان

   تا روند به آ سمان بی نردبان

 ای کشاورز درثنایش  پاک باش  

    بهر دیدارش بسی بی تاب باش

نیمه شعبان 1440

 اول اردیبهشت 1398

 

                         

به نام عشق

این  صدای  تپش  قلبم  نیست

درحسینه ی دل سینه زنی ست

 

 عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...                                 منبع : سایت شهید آوینی  

 

 

 

 

 

 

 

این دیده نیست قابل دیدار روی تو
چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را

تو در میان جمعی و من در تفکرم
کاندر کجا روم و پیدا کنم تو را

 

 

بار الها تو ای اله حسین(ع)

قسمت میدهم به جاه حسین(ع)

با ظهور ولی خود مهدی (عج)

برسانی تو دادخواه حسین(ع

 

 

 

السلام علیک یا صاحب الزمان

امروز جمعه بود ......... الان هم بعد از ظهر جمعست .....مهدی جان دلم داره میترکه.................

کشتی نساز ای نوح باران نخواهد امد

بر شوره زار دلها باران نخواهد آمد

رفتی کلاس اول این جمله را عوض کن

تا آن مرد نیاید باران نخواهد آمد

.........

 

 

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی /  چه زیان ترا که من هم برسم به آرزویی

به کسی جمال خود را ننموده ای وبینم / همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی

همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی / من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی / چه شود که کام جوید زلب تو کام جویی

شود اینکه از ترحم دمی ای سحاب رحمت /  من خشک لب هم آخر زتو تر کنم گلویی

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت / سر خم می سلامت شکند اگر سبویی

همه موسم تفرج به چمن روند وصحرا / تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی

السلام علیک یا حجت‌بن‌الحسن المهدی «عجل الله تعالی فرجه الشریف

 

 

آن سوی فاصله ها

مولایم!

دلم برای ورود تو لحظه شماری می کند و حنجره ام تو را فریاد می زند، تو که تجلی عشقی.

قنوتم را طولانی می کنم تا تو نیمه شبی برای آن دعا کنی. کوچه های غریب بی کسی را آب و جارو می کنم تا تو صبحی زود از آن کوچه عبور کنی.

هر روز چراغ دلم را با «جامعه الکبیره» روشن می کنم و سفره افطارم را با «آل یاسین»و «عهد» تزیین می کنم، برای ظهور تو هر روز پای درد «کمیل» می نشینم.

نمی دانم آخرین ایستگاه «توسل» چه هیجانی دارد که مرا با خود تا آن سوی فاصله ها می برد و صبح آدینه چه صفایی دارد، که صبح آسمانش پراز «ندبه» است.

مولایم...! بی تو دفتر دلمان پر است از مشق های انتظار و من با دلم می خواهم آن روز که می آیی زیباترین مدال ایثار را تقدیم نگاه تو کنم.

«جمعه ها بی تو فقط این دل من می گرید

از فراق تو همه کوی و مکان می گرید»

به امید آمدن یوسف زهرا که درود خدا بر او باد 

 

 

 

.

حرف های خودمانی با آقا

تو را غایب نامیده اند چون ظاهر نیستی نه این که حاضر نباشی.

دوباره دل نوشته، دوباره نامه، دوباره حرفای دلم روی کاغذ، دوباره...

آقاجون! دلم خیلی گرفته احساس می کنم اون دختری که پارسال پیارسال بودم دیگه نیستم. پارسال تقریبا ۴۰ روز شاید هم بیشتر دعای عهد رو خوندم اما امسال... دیگه امیدی جز تو و خدا ندارم، پس دستمو بگیر، نذار زمین بخورم. کمکم کن اونی بشم که تو می خوای؛ یه بنده محبوب.

می دونم که بین مایی. نامه عمل ما رو هر هفته می خونی و به حال بعضی ها می خندی و به حال بعضی هامون هم اشک های قشنگت از گوشه چشمت جاری می شود.

مهدی جون می خواستم یه حقیقتی رو بهت بگم این که بعضی وقتا فراموشت می کنیم و چقدر سخته آدم لحظه هایی از زندگی اش رو با فراموش کردن تو و خدا بگذرونه. اون وقت شاید دیگه هیچ وقت نتونه اون خطاشو جبران کنه. پس مهدی جون تنهامون نذار.

چله غریبونه

گذشتن جمعه های سوت و کور

هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور!

او می آید!

او با کوله باری از صبر می آید، او شمشیر علی را در دست می گیرد تا نامردان را سرکوب کند و برای هدایت مردمان قرآن را می آورد، او مثل ستاره ای درخشان در تیره ترین شب و مثل کوه بلندی در جنگل وحشت انگیز ظاهر می شود. او با قرآن محمد در سینه و شمشیر علی در دست و با مهر زهرا و صبر حسن و شجاعت حسین می آید. سر تا پای او نبوت و ولایت است .او صفات همه پیامبران را با خود به همراه دارد. او با ظهورش دین را بر همه جهان حکم فرما می سازد و قیامش مانند قیامت و از بین برنده همه گناهان، و نامش از بین برنده همه نامردی هاست و سرانجام اوست که کافران را به سزای اعمالشان می رساند و رسالت پیامبران و زحمات آنان را نتیجه می بخشد. همه مسلمانان چشم انتظارند. ای مهدی، پس کی می آیی؟اللهم عجل لولیک الفرج» .

تو می آیی، با یک سبد نور

امروز امیر در میخانه تویی تو

فریادرس این دل دیوانه تویی تو

مرغ دل ما را که به کس رام نگردد

آرام تویی، دام تویی، دانه تویی، تو

ای نور دیده من! ای مولا و سرور من! ای قامت رعنای عدالت و ای عزیزترین!

اشک فراق از دیدگانم می چکد. زیرا جمعه ای دیگر رسیده است و مرغ دلم به هوای کوی تو، هوایی شده است. تو می آیی، با یک سبد نور، با یک سبد امید. تو می آیی، اما نمی دانم درکدام جمعه؟ گاهی وقتها فکر می کنم آیا زنده می مانم تا ظهور پرحضورت را درک نمایم و یا اگر از این دیار کوچ کردم، آنگاه که تو بیایی آیا من از خاک برمی خیزم و در رکابت غلامی می کنم؟

همه می گویند غروب جمعه دلگیر است، اما نمی گویید چرا؟ جمعه هم از پی نیامدنت داغ سکوت بر لب می زند و تا جمعه ای دیگر خاموش می ماند.

اما آن جمعه که بیایی، ابرهای متراکم و تاریک را از دلها می زدایی و چشم هایی را که حسرت زیارت آفتاب دارند را به نوازش نور و مهربانی می خوانی.

آنگاه که تو بیایی، دست های آسمان هم در پی یاری تو قنوت می کنند. کوه ها کمر خود را برای کمک به تو محکم می کنند، چشم های دریا برای دیدنت باز می شوند، سروها برای بوسیدنت قدقامت می کنند، نرگس ها دیگر روی زرد ندارند، شقایق ها دیگر داغ به سینه ندارند و کبوترها، مقیم خانه تو می شوند.

آن روز که تو ییایی، روز است و دیگر شب نیست. آن روز که تو بیایی، بهار است و زمستان نیست. آن روز که تو بیایی جمعه است...

تو در کنارم هستی

سلام بر تو ای خورشیدی که در پشت ابر گناهان امت پنهان شده ای و در غربت و تنهایی نظاره گر تمام لحظات زندگی ما هستی. سلام بر تو ای عزیز دل زهرا تویی که مادرت در آن لحظه های سرتاسر غم و درد در میان شعله های آتش با دلی مالامال از غم و درد تو را صدا زد و گفت: «ای مهدی من! کی خواهی آمد تا انتقام مرا از ظالمان و غاصبان رو سیاه روزگار بگیری؟» سلام بر تو ای شمشیر علی در غلاف؛ ای کسی که علی آرزومند دیدار توست و دعا می کند برای لحظه ای که تو بیایی و با ذوالفقار حیدری انتقام پدرت را از دشمنانش بگیری؛ همان دشمنانی که حق او را غصب کردند؛ بر صورت همسرش سیلی زدند و بازو و پهلوی تنها یاورش را شکستند و او غریبانه در گوشه تنهایی و غربت سالها به سر برد در حالی که به فرموده خودش خار در چشمش و استخوان در گلویش بود.

سلام بر تو ای وارث انبیاء و اولیاء کاش دل نوشته هایم خواننده ای جز خودت نداشت زیرا دانستن اینکه برای شما می نویسم و دیگران آن را می خوانند پریشانم می کند. امروز در حالی این نامه را برایت می نویسم که قلبم از عشق به تو مالامال است و بغض سنگینی گلویم را می فشرد. دوست دارم در کنارم باشی تا رودررو به تو بگویم که چقدر دوستت دارم اما افسوس که اعمال من، برآورده شدن آرزویم را محال نموده است.گرچه چشم هایم نمی تواند تو را ببیند ولی یقین دارم که تو در کنارم هستی و بر کارهایم نظارت داری. در مشکلات زندگی دست های شما یاری کننده من است گرچه تو آسمانی هستی و پاک و من زمینی و غرق گناه اما برای من چه تکیه گاهی محکم تر از شما، به خاطر همین تو را بهترین مونس و پناه گاهم می دانم و در غروب جمعه ها غصه هایم را برایت می گویم و از تو می خواهم که برایم دعا کنی تا عاقبت به خیر گردم و روزی که ظهورت تحقق پیدا نمود رو سفید باشم.

آقاجان! دلم گرفته

سلام بر مهدی فاطمه، سلام بر تویی که خود انتظار آمدن را می کشی، اما نمی دانم چرا نمی آیی!

ما باید تا کی منتظر آمدنت باشیم. عمرمان می گذرد و می رود اما هنوز در انتظار آمدنت هستیم.

همه جمعه ها را شمرده ام این جمعه هم رسید و تو نیامدی!

آخر دلم به کی خوش باشد؟

آقاجان! ما که نماز شب خوندن و شب زنده داری بلد نیستیم، ما که گوشه حوزه ها بزرگ نشدیم، ما که مقدس اردبیلی نمی شیم، تکلیف ما رو روش کن می بینمت یا نه؟

آقاجان! دنیا دارد از هم می پاشد. دیگر دخترها و پسرها را نمی شود از هم تشخیص داد، دیگر درمراسم های عروسی مردها و زن ها سر یک میز می نشینند!

دنیا اسم شما رو از یاد برده اما من بهتان قول می دهم اسمتان را همیشه پایدار نگه دارم تا بیایید.

آقاجان! دلم گرفته. زیر آسمان آبی خدا. امشب دوباره مرغ دلم هوای پریدن شما رو کرده.

دلم می خواد ببینمتون و هرچیزی که تو دلم تلنبار شده رو براتون بگم؛ براتون از پدر و مادرهایی بگم که با بی پولی بچه هاشان را خدایی بزرگ کردند و براتون از جانبازهایی بگم که گوشه تخت بیمارستان بستری هستند و هیچ کس سراغشون رو نمی گیره؛ انگار همه یادشان رفته است که همین شهدا و جانبازان و آزادگان بودند که کشورما، میهن عزیز ما ایران را نجات دادند و آنها جان ها و جسم های خود را دادند تا ما، در آرامش باشیم. اما ما چه دادیم؟

الان دیگربعضی ها حتی به خانواده شهید هم احترام نمی گذارند. مادر شهید باید در خانه ای زندگی کند که از خشت و گل ساخته شده است اما انسانهایی که بویی از شهید و شهادت نبرده اند باید درخانه های چندصد میلیاردی زندگی کنند اما این انصاف نیست.

توی این دور و زمونه همه چیز با پول است اگر پول داشته باشی آدم مهمی هستی ولی اگر نداشته باشی...

زندگی تو این دور و زمونه سخته، معلم دینی ما همیشه می گفت: زندگی وقتی خوبه که آقامون مهدی(عج) باشن آقاجون با خود یه عهدی بستم که اگر تو رو ببینم با همون نگاه اول جونمو بدم براتون.

منتظر دیدنتون هستم.

من مسافر این جاده ام

ای امام زیبایی ها! سلام.

پائیز هم آمد، می بینی؟ گویی او هم منتظر است. ابرهایش را بنگر،

برای دوری از تو اشک می ریزند. برگ ریزان برای توست؛ او هر سال به امید آمدنت زمین را فرش می کند. چشم برگ ها به آسمان خیره مانده، بلکه منت نهی و بر سرشان قدم گذاری. درخت هم عریان می شود تا وقتی تو می رسی، لباس نو بر تن کند و سبز بپوشد.

ولی آقای من؛ بین پائیز و بهار، تنها یک زمستان فاصله است. اما بین من و تو جاده ای بی انتها به نام انتظار. من مسافر این جاده ام. جمعه منزلگه من است و اشک، تنها دارایی ام. هر کجا تو باشی، مسیر زندگی من از همان می گذرد.

مولای من؛ می ترسم از خزان. نکند تو نیایی و قلب من در این جمود یخ زده منجمد شود! و در این راه، پیش از آنکه به تو برسم، چشمانم به راه سپیدت خیره بماند و تو را ندیده بمیرم!

راه به تو دور و بی نهایت شده است

این فاصله مایه خجالت شده است

انگار که خواندن دعای فرجت

در وقت سحر ز روی عادت شده است