شعر در شهادت فاطمه اطهر (س)

با بقیع گفتگو       باز کن بر روی من آغوش جان را ای بقیع

تا ببینم دوست داری میهمان را ای بقیع


خاکی اما برتر از افلاک داری جایگاه

در تو می‏بینم شکوهِ آسمان را ای بقیع


پنج خورشیدِ جهان‎افروز در دامان تست

کرده‏ای رشک فلک این خاکدان را ای بقیع


می‏رسیم از گرد ره با کوله بار اشک و آه

بار ده این کاروانِ خسته جان را ای بقیع


بیت الاحزان بود و زهرا، هیچ کس باور نداشت

تا کنند از او دریغ آن سایبان را ای بقیع


عاقبت از جور گلچین، سایه این گل شکست

در بهاران دید تاراج خزان را ای بقیع


گرچه باغ یاس او پُر شد ز گل‎های کبود

با علی، زهرا نگفت این داستان را ای بقیع


سیلی گلچین چو گردد با رخ گل آشنا

بلبل از کف می‏دهد تاب و توان را ای بقیع


حامل وحی الهی، گاهِ ابلاغ پیام

بوسه می‏زد بارها آن آستان را ای بقیع


ای دریغا روز روشن، دشمنِ آتش فروز

بی امان می‏سوخت آن دارالامان را ای بقیع


قهر دشمن آنقدر دامن به آتش زد، که سوخت

عاقبت آن طایر عرش آشیان را ای بقیع


ای دریغا در میان شعله، صاحبخانه سوخت

سوخت این ناخوانده مهمان، میزبان را ای بقیع


دیگر از آن شب علی از درد، آرامی نداشت

داده بود از دست چون آرام جان را ای بقیع


با دلی لرزان، ز بلبل پیکر گل را گرفت

یاد داری گریه‏های باغبان را ای بقیع


لرزه می‏افتد به جانت، تا که می‏آری

به یاد لرزش آن دست‏های مهربان را ای بقیع


جز تو غم‏های علی را هیچ کس باور نکرد

می‏کشی بر دوش خود باری گران را ای بقیع


باز گو با ما، مزار کعبه‎ی دل‎ها کجاست

در کجا کردی نهان آن بی‏نشان را ای بقیع


قطره‏ای، اما در آغوش تو دریا خفته است

کرده‏ای پنهان تو موجی بیکران را ای بقیع


چشم تو خون گرید و «پروانه» می‏داند کجاست

چشمه ‎ی جوشان این اشکِ روان را ای بقیع