سخاوت در شعر فارسی

  

 

 

 

 

تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن
بـه دمـی یا دِرَمـی یا قـلـمی یا قـدمـی
***
بـرگ عیشی به گور خـویـش فرست
کـس نیـارد ز پـس،تو پـیش فـرست
سعدی
***
تـو بـا خـود ببر تـوشـه‌‌ی خویشـتن
کـه شـفـقـت نیـایـد ز فـرزنـد و زن
غـم خویش در زنـدگی خور که خویش
به مـرده نپـردازد از حـرص خـویش
کـسی گــوی دولـت،ز دنـیــا بــرد
کــه با خـود،نـصیـبی بـه عُقـبیَ بـرد
سعدی
***
تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشنـد
صائب تبریزی
***
بـه گیـتـی ز بخـشـش بــود مـرد بـِه
تـو گـر گـنـج داری ببـخـش و مَـنِـه
بـر ارزانـیــان گـنــج بــستـه مــدار
ببـخـشـای بـر مــرد پــرهـیـزکــار
فردوسی
زیر دستان را به احسان دستگیری کن که ابر
در سخای بحر با روی زمـین احسان کـند
صائب تبریزی
***
درخــت کـرم هــر کـجـا بـیـخ کـنـد
گـذشـت از فـلـک شـاخ و بـالای او
گـر امــیـد داری کــز او بــرخــوری
بـه مـنّـت مـــنـه ارّه بـــر پــای او
سعدی
***
ببخش مال و مترس از کمی که هر چه دهی
جـزای آن بـه یـکـی ده ز دادگــر یــابـی
سلمان ساوجی
***
بیـنـوا را از سر سفـره‌ی خـود دور مـکـن
بهر یک لقمه‌ی نان تلـخ مگر شـور مـکـن
***
به پیری گر نمی‌خواهی که محتاج عصا گردی
ز پا افتادگـان را در جوانـی دستگـیری کن
***
همی نصیحت من گوشـدار و نیـکی کـن
که دانم از پس مـرگـم کنـی به نیکـی یـاد
نـداشت چشم بصیرت که گرد کرد و نخورد
ببرد گوی سعـادت که صرف کـرد و بداد
***
چیـزی که یک به صد عوضش را دهد خدای
در حـیـرتـم از مـردمِ سائـل جـواب کــن
ملک زاده‌ای گنج فراوان از پدر میراث یافت. دست کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی دریغ بر سپاه و رعیت بریخت.
نیـاسایـد مـشام از طـبله عود
بر آتش نه که چون عنبر ببوید
بزرگی بایدت بخشندگی کن
کـه دانـه تـا نیفـشانـی نروید
یکی از جُلسای بی‌تدبیر نصیحتش آغاز کرد که ملوک پیشین مرین نعمت ار به سعی اندوخته‌اند و برای مصلحتی نهاده، دست ازین حرکت کوتاه کن که واقعه‌ها در پیش است و دشمنان از پس ، نباید که وقت حاجت فرو مانی.
اگر گنجی کنی بر عامیان بخش
رسد هر کد خدایـی را برنجـی
چـرا نستانی از هر یک جوی سیم
که گرد آید تو را هر وقت گنجی
ملک روی ازین سخن به هم آورد و مرو را زَجْر فرمود و گفت : مرا خداوند تعالی مالک این مملکت گردانیده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم.
قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت
نوشیـن روان نمـرد که نـام نـکو گذاشـت
***
حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است ؟ گفت : آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.
نمانـد حاتـم طایـی ولیک تـا به ابـد
بماند نام بلندش به نیکویی مشهور
زکات مال به در کن که فضله‌ی رز را
چو باغـبان بـزند بیشتر دهد انگور
نبشـتـه  است بـر گـورِ بـهـرام گور
که دسـت کـرم بـه ز بـازوی زور
***
یکی را شنیدم از پیران مربّی که مریدی را همی گفت : ای پسر ، چندان تعلق خاطر آدمیزاد به  روزی است اگر به روزی ده بودی به مقام از ملائکه درگذشتی.
فرامـوشـت نـکرد ایـزد در آن حال
                    کـه بـودی نطفه مدفوق و مدهوش
روانـت داد و طبع و عـقل و ادراک
جمال و نطق و رای و فکرت و هوش
ده انگشـت مرتـب کـرد بر کـف
دو بازویت مرکب ساخت بر دوش
کنـون پـنداری از نـاچـیـز هـمّت
که خواهد کردنت روزی فراموش
***
جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابد که روزه دارد و بنهد.
عابد که نه از بهر خدا گوشه نشیند
بیچاره در آییـنه تاریـک چه بیند؟
***
ای طالب روزی بنشین که بخوری و ای مطلوب اجل مرو که جان نبری.
جهد رزق ارکـنی وگـر نکنی
برســانـد خـدای عـزّوجـل
ور روی در دهان شیر و پلنگ
نخوردت مگـر به زور اجـل
به نانهاده دست نرسد و نهاده هرکجا هست برسد.
***

صیّاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل در خشک نمیرد.
مسکین حریص در همه عالم همی رود
او در قـفـای رزق و اجـل در قفـای او
***
بر بالین تربت یحیی پیغامبر?معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی‌انصافی منسوب بود، اتّفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.
درویش و غنی بنده این خاک و درند
آنان کـه غنـی‌تـرنـد محـتاجتـرنـد
آنگه مرا گفت : از آنجا که همّت درویشان است و صدق معاملت ایشان ، خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم. گفتمش: بر رعیّت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.
***

بـه بـازوان تـوانـا و فـتوّت سـر دسـت
خطا است پنجه‌ی مسکین ناتوان بشکست
نـتـرسد آنـکـه بـر افتـادگان نبخشاید؟    
کـه گـر ز پای در آید، کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت
دمـاغ بیـهـده پـخـت و خیال باطل بست
 زگوش پنبه بـرون آر و داد خـلـق بـده
و گـر تـو می ندهی داد، روز دادی هست
***
بــنی آدم اعـضــای یـکــدیگــرنــد
کـه در آفــرینــش ز یــک گـوهرند
چـو عــضــوی بــه درد آورد روزگــار
دگــر عـضـوهــا را نـمانــد قــرار
تــو کــز محنـت دیــگران بــی غمی
نــشـایــد کــه نــامـت نهند آدمی
***
نیکی و سخاوت کن و مشمر که چو ایزد
پـاداش ده و مفضل و نیکو ثمری نیست
سنایی
***
ای پـسر تا به فلک ظنّ سخـاوت نبری
کانـچه بدهد به یسارت بستاند به یمین
آفتابش که در این دعوی رایت بفراشت
اگر انـصاف دهـی آیت بخلیست مبین
از بخیلی نبود آنکه کسی داده ی خویش
بـرکشـد از سر آن تـا فـکند در بـر این
پـاره‌ای ابر سیـه را نـدهـد بهـره‌ی نور
تا به اندازه‌ی آن بـاز نخـواهـد ز زمیـن
انوری
***
این مایه مـی ندانـی کاین سود هردو کون
اندر سخاوت است نه در کسب سو به سو
در جود کن لـجاج نـه اندر مکاس و بخل
چون کف شمس دیـن که به تبریز کرد طو
مولوی
***
غنی از بخیلی غنی مانده ست----------------فقیر از سخاوت فقیر از سخا
مولوی
***
چـهار چـیزست آیـین مـردم هنری
که مردم هنری زین چهار نیست بری
یکی سخاوت طبعی چو دستگاه بود
بـه نیکـنامی آن را ببخشی و بخوری
دو دیگر آنکه دل دوستان نیـازاری    
که دوست آینه باشد چو اندرونگری
سه دیگر آنکه زبان را به گاه گفتن زشت
نـگاه داری تا وقت عذر غم نخوری
چهارم آنکه کسی کو به جای تو بد کرد
چـو عـذر خـواهـد نام گناه او نبری
انوری
***
ای صاحـب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقّدی کن درویـش بـینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرفست
با دوستان مـروّت با دشمنـان مدارا
***
تو نیک و بد خـود هم از خـود بپرس
چـرا بـایـدت دیــگـری محتسب
وَ مَـنْ یَـتَّـق الله یـَـجْــعَـــلْ لَــهُ
 وَ یَرزُقْه مِـن حَــیْـثُ لا یَـحْـتَسِبُ
***
بـر تـو خـوانـم ز دفــتـر اخــلاق
آیــتـی در وفــا و در بـخــشـش
هر که بخـراشـدت جـگر بـه جفـا
همچـو کان کـریـم زر بخــشَش
کـم مبـاش از درخـت سایه فـکـن
هـر کـه سنـگت زنـد ثمر بخشَش
از صدف یــاد دار نـکـتــه حـلـم
هر کـه برّد سرت گـوهر بـخشَش
***
توانگرا دل درویش خود به دسـت آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشـته‌اند بـه زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
حافظ

 

لينک هاي مرتبط با اين بخش
 بهارفرصتی طلایی برای شمارش عمر گذشته و رهایی از غفلت است بقلم علیرضا کشاورز بارگاهی