شیرین ترین خاطره به قلم علیرضا کشاورز بارگاهی

    

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

شیرین ترین  خاطره

 روز اول مهرماه و نخستین روز رفتنم به مدرسه از شیرین ترین خاطرات فراموش ناشدنی من است .

   صبح روز اول مهر  سال 1349 در حالی   که آفتاب  پائیزی  تیغه های زرین خود را از بلندای  قله کوه  کیسکان  بر سر ساکنان  دشتستان و روستای با صفا ،باستا نی  وکهن بارگاهی ، زادگاهم  می گسترانید و نوید صبحی  دل انگیز  را

می داد

  پدر بزرگم مرحوم کربلایی  کدخدا رضا  ، بزرگ مرد خاطره  انگیز،با صفا و علم دوست  و محب اهل بیت علیهم السلام و مومن همیشه سحر خیز ، به مادرم  و اهل  خانه  اعلام کرد  علیرضا را آماده کنید تا  به  مدرسه  ببرم

 مادرم که  رحمت  حق بر او باد  امر پدر بزرگم را اطاعت  کرد و چند قرص نان و یک کتری  چای و چند استکان  قد باریک و کاسه ی قندی راآماده و در تویزه ای {1} گذاشت  و ان  را  بر روی گبه ای {2}که در وسط  سکونی  و در سایه   پائیزی خانه  پهن بود قرار داد ومن و پدر بزرگم را به  صرف  صبحانه  فرا خواند   من و پدر بزرگ  در کنار هم  صبحانه را   صرف  نمودیم

    پس از آن  مادرم  دلو آبی خنک  از چاهی که در وسط حیاط   منزلمان  بود  کشید و دست و صورتم  را شست و لباسهای   نوی را که  پدر مهربان و زحمتکش و مدیرم  که رضوان خداوند بر او باد  ،چند روز قبل از بازار  سر پلیتی {3} و یا  بازار  روز برازجان  برایم  خریده  بود ، بر تنم پوشانید  و آماده  رفتن به مدرسه نمود .  آنگاه  آماده  بودن  مرا به   پدر بزرگم  اعلام کرد

  در حالی   که من ذوق زده   و شادان  از  پوشیدن  لباسهای نو بودم  و به  تماشای  قیافه  کودکانه ام   سر گرم  و به مدرسه  رفتن  کمتر فکر می کردم

 

پدربزرگم چوقه  {4} کرم رنگش را بر قامت رسا و بلندش انداخت و یک زیلوی سبز رنگ یزد بافتی که یک متر عرض و سه متر طول داشت و به دیوار تکیه داده بود را از کنار دیوار برداشت و زیر بغلش نهاد و مرا صدا زد و دست مرا در دستانش گرفت تا پا به پا به مدرسه ببرد

من که آرزو های بلند آن پیر فرزانه را نسبت به خود آگاه بودم  برای رفتن به مدرسه  با او همراه شدم .

از دروازه منزلمان که بیرون رفتیم و به درب منزل عمویمان ،مرحوم  عموعلی که همسایه دیوار به دیوار منزلمان بود رسیدیم پدر بزرگم پسر عمویم محمد باقر را که نوه دختری اش بود و او  را بسیار دوست می داشت صدا زد تا با من به مدرسه ببرد.

محمد باقر که آماده شده بود بلافاصله از درب منزلشان بیرون آمد و با ما همسفر شد. چند قدمی که از خانه فاصله گرفتیم و داشتیم کم کم به نزدیکی مدرسه          می رسیدیم، من شروع کردم به گریه کردن و پای بر زمین کوبیدن و اینکه من مدرسه نمی روم و نمی خواهم به مدرسه بروم..

محمد باقر ساکت و آرام مانند دانش آموزان امروزی با پدربزرگ راه می رفت و من نا آرام و بی قرار از رفتن.

پدر بزرگم با همه کم حوصلگی هایی که در بعضی امورات داشت  تلخی گریه مرا تحمل نمود و با نوازش و مهر و محبت ،کشان کشان مرا به اولین مدرسه ای که در منزل یکی از اهالی محل به نام نادر دایر شده بود رساند.

در بدو ورودمان به مدرسه بعضی از اولیا ءو اهالی محل و معلم که برای افتتاح مدرسه و آغاز سال تحصیلی در مدرسه جمع بودند به استقبال پدربزرگم که بزرگ محل بود آمدند به ایشان سلام کردند و زیلو را از دستش گرفتند، پدر بزرگم نیز آنان را احترام نمود و من و محمد باقر را به نخستین معلم مهربان و دلسوزمان آقای فریدون خلفی راد، سپاه دانش اهل اهواز سپرد و توصیه های لازم را به ایشان و اهالی محل نمودند.

من در حالی که هنوز اشک از چشمانم سرازیر بود و هق هق گریه ام به آرامی به گوش می رسید به اتفاق پسرعمویم  به معلم سلام کردیم و دست نوازش معلم را بر سر خود احساس نمودیم و با راهنمایی معلم به کلاس درسی که در کپری{5} در وسط حیاط مدرسه بود هدایت شدیم

اولین روز مهر را با حضور در سایه و سقف کلاس درسی که بوی عطر و نم پیش هایش {6} هنوز در مشام من است جشن گرفتیم و نوشتن را با نوشتن بسم الله الرحمن الرحیم ( به نام خداوند بخشنده مهربان ) که معلم بر روی تخته سیاه تکیه داده به پیشه های کپر نوشت مشاهده کردیم.

 معلم با خواندن شعر

       ای نام تو بهترین سر آغاز      بی نام تو نامه کی کنم باز

                                             

از حکیم نظامی گنجوی در مطلع لیلی و مجنون، چگونه زیبا سخن گفتن و نیایش نمودن را به ما آموخت و با زیبایی و شیرینی نام خداوند کلاس درس را آغاز نمودیم

به به چه زیبا بود آغاز مهر و چه نیکو فرجام بود صبح روز نخستین بامداد پاییز 1349 برای من و محمد باقر و سایر هم کلاسی هایم.

از یمن و برکت دستان پرمهر مادرم و زحمت پدرم و عنایت پدر بزرگم و انفاس قدسی اولین معلمم و تلاش سایر معلمین بزرگوار و آراسته به اخلاق و دانشم در طول تحصیل من و محمد باقر تا اخذ و گرفتن دیپلم در یک کلاس درس بودیم..

بعد از اخذ دیپلم من به حوزه ی علمیه رفتم و محمد باقر به تربیت معلم، حقیر به کسوت روحانیت در آمدم و محمد باقر کسوت معلمی پوشید. ایشان اکنون از فرهنگیان بازنشسته خوشنام دشتستان و موسس و مدیر مدرسه غیر انتفاعی البرز برازجان است و حقیر خادم دین و ملت در سنگر جمعه و جماعت در شهر مهد تمدن و فرهنگ سعد آباد مشغول می باشم

 

علیرضا کشاورز بارگاهی

امام جمعه سعد آباد

یکم مهر ماه 1397

 پی نوشته ها:

 1-( تویزه :  نوعی سینی  مدور است که با برگ و چوب  نخل   بافته می شود  و برای زیبایی بیشتر از برگهای رنگ شده نخل  اشکال هندسی  را در ان نقش       می رنند   )

 

2-( گبه: قالیچه ای کوچک و با دوام  است  که  با پشم  گوسفند  در روستاهای استان  بوشهر  و بعضی از نقاط کشور   بافت  می شود )

3- بازار روز برازجان   یکی از مهمترین  بازارهای بزرگ و طولانی استان بوشهر است که   چون  سقف آن با   فلز و ورقهای گالوانیزه  پوشیده  شده  بود  به  بازار  سر پلیتی  معروف است   البته اکنون  بافت   بازارتغیر  کرده  و بسیاری از مغازه ها  به پاساژ تبدیل شده  است

4-    چوقه:  عبایی است دست بافت  که  از پشم شتر یا کرک گوسفند  بافته       می شود

  سابقا در تمام  نقاط استان بوشهر و بعضی استانها  مانند اصفهان شهر نائین و خوزستان  شهر بهبهان  بافت می شد   

   اکنون  چند کارگاه  عبا بافی درروستای  کردوان  علیای شهرستان  دشتی استان بوشهر  به امر تولید پارچه عبا مشغولند و عبا تولیدی آنان  بسیار گران  قیمت و به کشورهای  حاشیه خلیچ فارس صادر می شود 

 در قدیم بافندگان عبا را جلهر  یا جولاه می نامیدند 

 5- گپر :  الونک و خانه ای است که از  چوب و برگ درخت خرما ویا با نی و حصیر ساخته می شود

 6-  پیش: برگهای نخل را  در زبان محلی  پیش می گویند